لحاظ ما جالب نيست، مگر براي نشان دادن اين كه خيرهسري متكلمان تا به كجا پيش ميرود. يك چند، اوزبيوس نيكومديايي و آتاناسيوس سردمدار بودند؛ فعاليت اين آخري در دفاع از منشور نيقيه آنچنان بود كه اين منشور به غلط پس از آن به نام او (آييننامهٴ آتاناسيوس) خوانده شد. مسئلهٴ اصلي كه به وسيلهٴ شورا به وجود آمد، بر سر كلمات يكذات1 و همذات2 بود، كه با هم حرفي بيش تفاوت نداشت. آيا پدر و پسر (به قول آتاناسيوس) از يك ذات و جوهر واحد و شخص واحدي بودند، يا (به قول اوزبيوس) از جوهري مشابه، بدون اين كه هر دو يكي باشند؟
برگرديم بر سر آريانيگري. پس از مرگ قسطنطين (337) امپراتور جديد قسطنطيوس3تصميم شوراي نيقيه را باطل كرد و ناگهان آريانيگري (تا 378) به صورت آموزهٴ راستكيشي مسيحيت درآمد. تحولات بعدي مورد نظر ما نيست. نكتهٴ قابل توجه اين است كه اولفيلاس رسول گوتها در 341، يعني در اثناي تفوق آريانيگري، به مقام اسقفي منصوب شد.
به خاطر اين حادثهٴ ضمني گوتها آرياني شدند و ماندند،4 و قبايل توتُني ديگر -- سوئوي5، واندالها6، بورگونديها7، لومباردها8 -- يا از آغاز آرياني بودند، يا با پيروي از سرمشق گوتيشان بعداً آرياني شدند. بدين ترتيب مسيحيت گوتي آرياني بود و مسيحيت لاتيني كاتوليك. هر دو مذهب در اصل يكي بود، ولي آن قدر اختلافات كلامي وجود داشت تا برخي اختلافات ديني را به دشمنيهاي نژادي دامن زند. هيچ دشمني بينالمللي حقاً كامل نميشود، مگر آن كه احساس بر حق بودن هر دو طرف با برتر انگاشتن دينشان فروزانتر گردد. در اين مورد، متكلمان نيقيه اين احساس برتري را ايجاد كرده بودند، آن اختلاف يك حرف9 تمايز كاملي ميان امت صالح و ديگران پديد آورده بود.
اين حالت تا سدهٴ ششم دوام يافت. فرانكها نخستين قبايل ژرمني بودند كه در 496 كاتوليك شدند؛ مقارن اواسط سدهٴ ششم قسمت اعظم گل كاتوليك بود؛10 ويزيگوتهاي اسپانيا در 589 تغيير مذهب دادند، و قس علي هذا.